تنها خداست که می ماند…ن والقلم وما یسطرون… وهذا ذکر

اکتبر 4, 2011

ناخدا…..سوزن ما دوخت، هر جا هر چه دوخت

دسته‌بندی شده در: دانستنی ها — godforalways @ 10:25 ق.ظ.

ناخدا كيست؟


زندگي متلاطم…
ناهمگوني خانوادگي خودش به تنهايي كافيه تا شما «كم» بيارين.
باضافه سختي معيشت…
ان هذاالقران يهدي للتي هي اقوم؟؟؟؟؟؟؟؟؟
بله.. تقريبا… ميشه گفت.
ميگذره.. همه له ميشن.. حتي كارگردان.
اونها نميدونن چه ميكنن…باخودشان وديگران.
چشم بسته ميريم جلو..
چه فكري دارم؟
نزديك ديپلمه.. بايد راه باشه.. قبول ميشم…
ازدواج كنم و ادامه درسم.. بهترين راهه..كمك بخودم وبقيه… شايد.
نميشه…
نميشه… زحمات بي حاصل.
عايشه بيماره…
الان چه وقتشه اخه؟
تاتار هم… هي مدام… الكي راستكي… موتور سرگردان…
درهم حسابي…
چيكار كنيم؟ هيچي…
ادامه داره..
چشمم عفونت داره مدام…
وقتي سفر دور دنيا مي كنيم… پشت ماشين مشتي ممدعلي..
تو خاك… حدود يكماه…
اب نيست…
هر دو عفونت چشمي داريم..
دستش شده قد هندونه… عفونت كرده.. خون مياد.. هي بايد پانسمان كني..
دستم عفونيه… لنزم؟
خاك مياد..
تحمل ميكنه.. خيلي قويه…
بو گرفتيم..اب نيست.. وسط راه.. يه «حمام»
چه جوري؟
پلاستيك دور دست.. سخته.. اب ميره.. منم كه كورم.
داد ميزنم..
من هميشه همه كارامو خودم ميكردم هيچوقت هم از هيچكس كمك نخواستم.
ناراحته.
راست ميگه.
چقدر خستم.
يادمه..
ناخن انگشتم راكه كشيدم يكي پاش رفت رو پام.. چه دادي كشيد.. هلش داد…
و مثالهاي ديگه.
چقدر من بدم.
دور خودمون ميچرخيم… مشتي تنبله.. حتي واسه خودش..
ميرسيم ملا حسن… خودمون ميشينم پشت در…
مريضها غر ميزنن.. يكي.. بابا ..اين كه وقتي نيست…
ميريم تو..
دختره كه مريض بود…
اينه رو نگاه ميكنه.. نترس دختر جان..نترس… چيزي نيست.
اينه رو نگاه ميكنه..
ميپره.. با هيجان.. واي واي… چه طالع روشني…
بختت به بخت فاطمه زهرا وصله… از هيچي نترس.. واي واي…
چه طالعي…
و ميگه… تو گذشتت.. خونه.. اينده.. اين هست…
حواسش به عايشه نيست…
ميريم بيرون.. برميگردم..
دختر جان برو.
ميام.
تو خاك… تو عفونت.. خونريزي… شب بوكسور ميكنيم.. با دعوا…
تاكسي ميگيريم بر ميگرديم…
عصباني.
وادامه…
ماركوپولو…
امپوته ميشه.. كسي نيست… قويه…
گاهي دعوا ميشه… طپش ميگيره تا ساعتها…
نفس هم نمياد…
چه جوري طاقت مياري؟ همش سرفه..
تاتار… طاقت ميارم ديگه.. مثل خودش.
ميشنوه.. ناراحت ميشه.
بيمارستانه… نميخوام برم خونه.. غذا رو ميريزن تو اشغال.. دعوا..
نميدونم چي بگم..
فكر اينم… از درسش مونده… مجبوره.. نميخوام…
بخاطر من قبول نميشي.
خنده ام ميگيره.
چقدر مهمه ادبيات فرانسه.
خسته ام… گاهي غر ميزنم..
نميخواد بياي ديگه.
پرستار ميگيرم.
تاتار ..نه اين حرفو نزنين… خسته اس.
همه چي با همه..
برگشتن نداره… ميمونيم توبيمارستان تا اخر.
ميرم مرفين بگيرم.. برميگردم دستگاه زدن. تا فردا نمي مونه.
بهتر.
نميدونم چرا داد ميزنم… قاطيم تا ناراحت…
نميدونم به كي ناسزا ميگم.. بيرونم ميكنن از بخش.
وزير ارشاد.. پشت سردخونه.. خانم ..حجابتو درست كنه..
منفجر شدم…
اي لعنت….
ازادراه تهران شمال افتتاح ميشه.
ولي «بي دوش»
همش يك عكسه با حوله است. همين.
مادر مريض ميشه… مدتها… سخت…
پدرهم… مدتها… سخت…
موتور عمل داره…
و دنبال هم…
ديگه حتي نميشه فكر كرد.
اولين مرخصي.. شايد برخورد با ستاره است.
و بقيه ماجرا.
اين يك صفحه از فلاش بك بود.
كي مقصره؟ هيچ.
اين انچه بود كه بر همگي ما گذشت.
حالا…»شرمنده «هستم .. ايكاش………………..كاش ميشد.
متهم ميكنن.. قضاوت ميكنن.. و نظر ميدن.
افرين به همه.
در 44 روز اب درماني چه گذشت؟
باجبار..
چاي ميخورم.. چندروزه.. عادت كردم…
روز دهم.. ميرم براي «خداحافظي با ستاره»
اينقدر از ماجراي او «زجر» كشيدم كه دلم ميخواد خودازاري كنم دلم خنك شه.
ناراحتي؟ من؟
مرده متحرك.. امده «ترو» ببينه.. ميفهمي يعني چي؟ نه.
بعدا ميفهمي.
كمي دير.
به نمك دونها.. بگو.. بخندن.
نميدونم چطور راه ميرم… صدام در نمياد..
برميگردم.. ميخوابم تا اخر.
لاغرشدم.. بوي غذا مياد مدام.. ميخوان تحريك كنن.. نميدونن چه وضعي دارم…
تو خواب بربري تازه ميبينم.. خنده داره.
خوبه… درد كم ميشه وكمتر.
چي بوده قبلش؟
تنقيه نميدونم.. الكسي سوفورين رفتم جلو…
دفع ندارم.. دارم خفه ميشم.. ضعيف بي حركت… دور چشمام سياهه..
داري خفه ميشي…
عصبانيم… با كسي صحبت نميكنم…
نميشه نفس كشيد…
چي كنم؟
دستكش ميپوشم… داخل روده… پاره نشه خوبه.
كمي بهتر شد… دارم از حال ميرم.
كرچك ميخورم.. نميشه.. كمي بهترم.
44 روز ميشه.. چرا زبونم سفيد نميشه پس؟
همسايه ميخنده.. حتما سرما خورده.
فاميل نگاه ميكنه.. مثل خواهرش شد.
روز اخره.. مدتهاست نخوابيدم.. مال فشاره.
تمام استخوونهام تير ميكشه.
باجبار با نيل حرف ميزنم.
تنقيه كن.. باشه.. كمك نميخواي… نه.
انگار رودم پاره شد.. اين چيه؟
بريم بيمارستان پاشو…
درمان طبيعي كرجه هموپاتي … اژرانسه ميترسه..
سطل دستمه.. كف ميكنه هي.. ميترسه ..رانندگي ميكنه…
زنشه.. اشك تو چشماشه… چت بود؟
هيچي. خوبم.
زمزمه ميكنه.. چطور راه ميره؟
برين اين بغل.. شفا… سرم بزنيم.. بخونه نميرسه… پايين خيلي پايينه…
سرم.. سرم.. سرم.. امپول.. نميدونم چندتا…
كف ميكنه هي…
فشارم بالا مياد.. برميگردم..
خوابم ميبره.. چه خوب!!!!!!!!!!!!
و ادامه زندگي…
هميشه تو فكر اون دكتر خوب هستم.
چرا؟
چون عملا نميشد زندگي كرد.. بدون غذا .. همه رگها بسته اند.
اب درماني دوران «راحتي» بود.
فكر نميكنم «بتوني بفهمي»
مثل هميشه.
اين يعني من خوبم؟
بقول عايشه.. توتناسخ
يعني جنابعالي خيلي خوب بودي ؟
نه.
اين معني ديگه اي داره.
يعني روزهاي سخت را درك كنيم… وبفهيم چرا»جور ديگر» ميبينيم.
الحمدالله الذي فضلنا علي كثير من عبادنا المومنين.
ناخدا كجاست؟
****************
به نظر شما چه جوري ميشه ديگران را «درك» كرد؟
از چه كساني چه توقعي داريم؟
***************************
طنز روز: به قصر نوشيروان عادل .. يك الاغ بسته بودن براي دادخواهي.
****************************
چنانم میفشردی خاره و سنگ … که خونم موج میزد در دل تنگ
نه پیدا بود روز اینجا، نه روزن …نه راه و رخنه‌ای بر کوه و برزن
بدان درماندگی بودم گرفتار ……که باشد نقطه اندر حصن پرگار
گهی گیتی، ز برفم جامه پوشید.. .گهی سیلم، بگوش اندر خروشید
زبونیها ز خاک و آب دیدم …..ز مهر و ماه، منت‌ها کشیدم
جدی هر شب، بفکر بازئی چند ……بمن میکرد چشم اندازئی چند
ثوابت، قصه‌ها کردند تفسیر……کواکب برجها دادند تغییر
دگرگون گشت بس روز و مه و سال…..مرا جاوید یکسان بود احوال
اگر چه کار بر من بود دشوار……بخود دشوار می‌نشمردمی کار
نه دیدم ذره‌ای از روشنائی … .نه با یک ذره، کردم آشنائی
نه چشمم بود جز با تیرگی رام.. .نه فرق صبح میدانستم از شام
بسی پاکان شدند آلوده دامن ….بسی برزیگران را سوخت خرمن
بسی برگشت، راه و رسم گردون.. .که پا نگذاشتیم ز اندازه بیرون
چو دیدندم چنان در خط تسلیم …مرا بس نکته‌ها کردند تعلیم
بگفتندم ز هر رمزی بیانی ….نمودندم ز هر نامی نشانی
ببخشیدند چون تابی تمامم ….بدخشی لعل بنهادند نامم
مرا در دل، نهفته پرتوی بود ….فروزان مهر، آن پرتو بیفزود
کمی در اصل من میبود پاکی …شد آن پاکی، در آخر تابناکی
چو طبعم اقتضای برتری داشت …مرا آن برتری، آخر برافراشت
نه تاب و ارزش من، رایگانی است… سزای رنج قرنی زندگانی است
نه هر پاکیزه روئی، پاکزاد است..که نسل پاک، ز اصل پاک زاد است
نه هر کوهی، بدامن داشت معدن …نه هر کان نیز دارد لعل روشن
یکی غواص، درجی گران بود…. پر از مشتی شبه دیدش، چو بگشود
بگو این نکته با گوهر فروشان.. که خون خورد و گهر شد سنگ در کان

سوزن ما دوخت، هر جا هر چه دوخت….زاتش ما سوخت، هر شمعی که
سوخت
…..***************************************************
حر را گفتم دگر طوفان مکن… این بنای شوق را، ویران مکن
در میان مستمندان، فرق نیست ..این غریق خرد، بهر غرق نیست
صخره را گفتم، مکن با او ستیز..قطره را گفتم، بدان جانب مریز
امر دادم باد را، کان شیرخوار.. گیرد از دریا، گذارد در کنار
سنگ را گفتم بزیرش نرم شو…برف را گفتم، که آب گرم شو
صبح را گفتم، برویش خنده کن…نور را گفتم، دلش را زنده کن
لاله را گفتم، که نزدیکش بروی….ژاله را گفتم، که رخسارش بشوی
خار را گفتم، که خلخالش مکن… مار را گفتم، که طفلک را مزن
رنج را گفتم، که صبرش اندک است ….اشک را گفتم، مکاهش کودک است
گرگ را گفتم، تن خردش مدر…دزد را گفتم، گلوبندش مبر
بخت را گفتم، جهانداریش ده…هوش را گفتم، که هشیاریش ده
تیرگیها را نمودم روشنی …ترسها را جمله کردم ایمنی
*************************************************************
او که دشمن را چنین میپرورد ….دوستان را از نظر، چون میبرد
آنکه با نمرود، این احسان کند… ظلم، کی با موسی عمران کند

نوشتن دیدگاه »

هنوز دیدگاهی داده نشده است.

خوراک آراِس‌اِس دیدگاه‌های‌ این نوشته. شناساگر دنبالک

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌واره‌ی وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

پوسته: Rubric. وب‌نوشت روی وردپرس.کام.

دنبال‌کردن

هر نوشته‌ی تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.