افترا» علي الله…
انگار بايد «باباي» ديگه اي واسه بچه پيدا كنيد.
……
صالحين؟
زنگ ميزنند..
چي شده؟
يه سري زنگ ميزنند.. ميگن ما با فلاني كار داريم.. همون كه بچه يافت اباده…..
تو مايه افت مني…
نميدونم كي هستن؟
من با كسي تماس ندارم.
از طرف خودي هاست.
مدتها گاهي… تماس ندارم.
گاهي يك ماه…
زندگي ادامه دارد….
……..
بعد از بستري دوم..
دنبال كار ميگردم.
حالم خوب نيست…..
جاي غريبه نميشه… مافيا..
با «مهر» اشنا ميشم…
ميرم.. نميتونم راه برم.. هنوز مريضم.. تحمل ميكنم..
كم درامد.. ولي راحتم.
گلوش گير كرده.
اصرار ميكنه.. نه.
كمي هم بد حساب..
ترجيح ميدم كار ديگه …
فقط گاهي اتوبوس بود.. بدون هيچ تمايلي.
…….
دنبال كار ميرم…
چندجا..
يه جا درب و داغون.. حتي نمي خوام فرم پر كنم…
حالا.
زنگ ميزنه.. ميرم.
خيلي هم بد نيست…
راحتم… چند كار باهمه.. خوبه.. جا ميافتي.
كارمند جديد مياره.. بچه اس…
ميشينه كنارم.. چشماش يه برقي داره..
بهش حالي ميكنم… ظاهرمه.. نمي فهمه.
بچس… من روحم پيره.
پشيمون نميشم…
بزرگتر از سنشه…
با كسي نيستم… خالي خالي.
اوكي… تابلو شديم.
بيا بيرون باهات صحبت كنم..
نميدونم چي شد.. ولي شد… تو تقدير هم هست.
اتفاق ميافته… بچه شير دادن… واقعا بچه امه.
لوله كش مياد.. با خودش حرف ميزنه..
سعي مي كنم رك باهاش حرف بزنم.. ميزنه كوچه چپ.
ولش ميكنم.
رييس گلوش گير كرده…
قاطي ميشن.
يكي انتقام. ..يكي مزدور…
له ميشم.
كوچولو قاطي كرده.. نميفهمه كي به كيه..
توضيح ميدم… نمي فهمه.
همه چي قاطي.
سعي مي كنم تو اولين فرصت برم.
بهش ميگم.. اگه ميخواي.. من هستم بازي نبود..
قبول نميكنه.
تماسها…
بعد از انقلاب اول.. سلامي ميدم بهش.
انگار نميشه… خبر ميدم.. منتظر من نباش…نميدونم .. شايد هيچوقت..
بچه اس.
وقتي به سن امروز ما برسه .. خيلي پخته تر ز خيليها خواهد بود.
و يه طرف مغزش تيزهوشه.
اميدوارم مشكلاتش حل شه..
من به كسي مديون نيستم.
اين خيلي خوبه…
…….
و ماشسن رنو… كه همه ميدانند….
…….
فلاش بك
سال اخر هستم… دو نفر زگيل شدن…
محل نميذاريم…
هنور تجربه تلخم هست.
گير دادن.
يه روز ميريم… اذيت نكنين..
ميريم «ستاره ابي» فردوسي.
يه شام كوفتي.
و چند بار تو خيابون.
4 تايي…
دو نفر بعدي ميان..
من كه قولي ندادم انرو نميدونم…
اينام سريش…
مي بينمش… تكي…
چندبار..
خيابان وليعصر.. يكي صدا ميكنه… فر… بيا.
برميگرده.. عصباني…تو برو..
چي شده؟
گفت بي خيال اين باش.. تاتار ميخوادش.
قلبم ميريزه پايين.. لو رفتم.
ميام خونه.
دعوا ميشه..
الا بلا ميخوان زن بگيرن.
اون نامزد كرده.
از من انتقام ميگيره طرفش.
ميان همه رو جمع ميكنن.. قصه حسين كرد شبستري..
با جزيياتي كه هرگز اتفاق نيفتاده..
فقط»نفرت»
عجب ادمهايي بودن…..
ادامه داره..
زد وخورد..
وقتي گريه ميكنه.. فقط نگاش ميكنم.
حسي ندارم.
بجاي اينكار.. صحبت ميكردي.
التماس ميكنم.. برگرد همه رو جمع كن بگو هيچي نبوده.. ما دستمون هم بهم نخورده بود…
و مياد.
كمي اوضاع بهتر ميشه. مدتها مياد.. همه جا.. مادرش تو خيابون «ناسزا» ميده.. اينا چه جور عشاقي هستن خدايا؟
بدون هيچ منظوري .
دونفر جديد وارد شدن.. اگر منطقي صحبت كرده بودن يكي انتخاب ميشد.
ولي خون وخونكشي شد.
و حالم بهم خورد از نامردي. بدست اوردن كسي به هر قيمتي.
متاسفم براش.
يه عكس كوچك مدرسه.. جار ميزنن.. تو رستوران عكس داريم..
پخش مي كنيم…
تاتار ازش ميگيره.
بهتره اول انتخاب كنيم.. بعد قرار بذاريم. بهتره «بزور» زن نگيريم… چيزي نيست جز نفرت. ………
اينجا سرزمين عجايب است برداشت ازاد.