بيستر بدانيم….
سال اول دانشگاهم…
حسابي كلافه.. تاتار گل كاشته به اندازه نياز…
فرصت داشته ده سال.. كاري نكرده…
چشمم ضعيفه… دنبال پزشك ميگردم….
چند جا ميرم….
نور.. جاهاي مختلف…
يه اشنا دارم… تماس ميگيرم….
بيا اينجا… دكترش رو ببين.. قبول ميكني.. مطمئن باش…
بهش اعتماد دارم.
سالها پيش نزديك منزل بود… چمران…
نيل اول رفت.. بعد هم ما..
يه بار انگار بدش نميمود… ميگه تماس بگير… برام مهم نيست…
بعد پشيمون ميشه… فقط درو ديوار رو ميبيني…..
دنبال همدم ميگرده.. معلومه.
ميريم و مياييم…
شما يه خواهر ديگه هم داشتين…
عايشه بهش ميگه.. سراغتو ميگرفت… بي محلي ميكنه…
همه چي فراموش ميشه…
خيلي معمولي… كمكه هميشه…
ميرم….ميدونه تاتار هست.
ميرم تو اتاق دكتر… ببينم .. كيه.. چه ادم عجيبي؟ شبيه اسبه.
داد ميزنه… بفرماييد… هيچي. ببخشيد.
ميام بيرون… منشي… ببخشيد كدومشونه؟ كچله؟ اخم ميكنه… نه سفيده…
خنده ام ميگيره…
دوباره ميرم تو….
عصبانيه… داد ميزنه… مريضها بحث ميكننن…
حالا يه كم اقايون پاشن خانوما بشينن….
سرباز بزور پاميشه… نه… بزور ميشينم… حواسم بكلي پرته… اين كيه؟
اين نيمه منه.
خنده ام ميگيره…
رفتارش عادي نيست…. اونم انگار….
كريم ميفهمه… متعجبه… بروش نمياره.. چي شد؟
ميام… و دوباره….. بله!!!!!!!!!!!!!!!!!!! خوشش امده.
نميپرسم كي هستي؟ مجردي؟ چي ميخواي ؟
فقط حواسم بهشه.
اذيت ميكنن… همكارش تيكه ميندازه.. اونم يه كم.
شديم سوژه..
روز عمله… حساسيت بخرج ميده… انتنها ميگيرن…
صبح بعد تحويل نميگيرن.
دوزاريم افتاده.. خبرهايي هست… تاتار هم… مياد سريع.. بيرون اتاق… دست ميدن.
خنده ام گرفته..
ميرم تا يه هفته بعد…
دوباره.. كسي بروش نمياره ديگه… دلخوريها شروع ميشه.. هر كي دليلي داره.
نه از كسي سوال مي كنيم نه چيزي…
چرا كسي نميپرسه؟ اين مجرده؟ تاتار چي؟
نه… برامون مهم نيست.
بروم نميارم…
برام سخته برم.. تماس ميگيرم به مريم.. با هم بريم.
سعي مي كنيم حرف بزنيم… اشاره ميكنه… اون نميدونه.. اشتباه ميگيره…
مياييم بيرون… چيزي نميگم..مدتها بعد ميفهمه… عجب ادمي بود.. چه ادمه خاصي…………..
بعدا ميگم بهش.
و خجالت ميكشه.
چند ماه گذشت… علاف شده.. جلوي مريضها تابلو شده.. حتي پرسنل….
ناراحتم…
چي بگم؟ من؟ الان… تاتار؟
اين.. من؟ چه جوري.
خوشم امده… جذابه و شيرين..لااقل واسه من…
مياد نزديك…. تو چشمام… لاتي.. چطططططوري خانم فضاي….
خنده ام ميگيره… شر… سرمو ميندازم پايين…
براي اولين بار نگاش ميكنم… چشم تو چشم..معلومه براش جالبه.
چه دختر معصومي.
ميام….
تماس ميگيرم… بهانه… بيا بيا ببينمت…
ميرم… منشي… تازه امده بود ها باز دوباره…..
ميرم تو.. به كريم هم سلام نميكنم….
دوباره… ديگه بهتريم… صورتش سياه ميشه… خيلي.. بي اختيار… ترسي ندارم.
ميدونم بي خطره… مريض مياد.. ميترسه…
هر دو خندمون ميگيره… سعي ميكنيم جدي باشيم… ميام بيرون. با اخم…
دوباره ميرم… ديگه به تاتار گفتم… گفت نميخواي باشه… برو.
حالا كه اوكي دادم … پشيمون شده…. التماس ميكنه….
ميگم نميشه… نميشه… من با سختي با ناراحتي قلبي ايم رشته رو گسستم… ديگه نه دوباره….
نميدونه كيه….
كاري ندارم….. عاشق شدم….
دوباره ميرم… جاي ديگه… الزهرا… تو راهروم… قلبم ميزنه… يه ماهه الان..
مردي مياد تو… اين كيه؟
بور… درشت… ؟ خودشه… ماتم برده… توفكره عميق.
سلام.. ..
دوباره.. سعي مي كنيم عادي باشيم…..
منشي به خنده … نگام ميكنه… زود سرشو ميندازه پايين.
انگار من «سرم».
جديه… مريضها ميخ شدن… ناراحته… و پر از محبت…. منم حواسم نيست….. انگار هيچكس نيست.
داد ميزنه… دارم باهات حرف ميزنم…. ببخشيد.
ميام بيرون…
معلومه حسابي بل گرفتن قبليها.
ادامه پيدا ميكنه….
تماس ميگيره… مدام… همه اذيت ميكنن….
نميشه .. نميدونم چرا… ميرم نميشه… تماس نميشه.. چه گيري كرديم خدايا…و عاشق.
عصبيه… زود رنج…
برو.. برو… يه ماه بعد بيا… تلفن ناجوري زدم بهش….
ميرم… ناراحته… همه رو جمع كرده تواتاق.. روشم برگردونده… محل نميذارم… خنده اش ميگيره…
چطططططوري خانم….
نميخوام ديگه بيام.
مياد… مثل پروانه ميچرخه… چقدر دوسش دارم.
و نميخوام ديگه بيام.
سربسرش ميذارم.. با پررويي.. مي بيني .. معصوم نيستم.
خواهش ميكنه… سختت نيست دوباره بياي؟
نه…
نه…
ممنونم…
ميام….
روبرومه.. منشي خشك شده نگاه ميكنه.. توجهي نداريم ديگه…
دستش رو سرمه… نگاه ثابت..
هر چي ميخوايين نگاه كنين…نميخواد بخاطر ديگران ناراحتم كنه باز.. منم همينطور.
ميام بيرون.. رومو برميگردونم.. سوال نكنه.. با تعجب نگاه ميكنه.. چي شد؟
همه اين مدت تاتار سرويس ميكنه…
تماسها… نميشه.. گاهي خودمم.. انگار زبونم بستس… قطع ميكنم….
خدايا اين چه وضعي.. مگه من منتظر نيستم….؟؟؟؟؟؟؟؟؟
مريض ميشم…. تو كلاس هرجا…
انگار انرژي بهم وصله به مغزم… نميتونم بشينم… چيه اين… بزور نگه ميدارم نرم….
بچه ها رو ميفرستم.. خبر بيارن…
مريض شدم…. حدودا يه سال…
اب درمانيمه….
روز دهم… رفته مكه.. قبلش تماس ميگيره تهديد ميكنه.. نميدونه با من حرف نميزنه…
بشدت عصبانيه…..
ميشينم… سرم پايين… بالا رو نگاه ميكنه… جنون…. نگاش ميكنم…
عميق… ادمي كه داره ميميره… ده روز با ابه…
نگاش عوض ميشه… عصباني…
كريم ميخنده… داره منفجر ميشه… همش تقصير شماهاست…..
تله پاتي داريم همه.
نگام ميكنه… دستم ميلرزه.. كي امدي؟
يادم نيست… كي بود؟ ابان بود؟ اذر بود؟
نتونستي؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
چشماش پر اشكه…. از پشت دستگاه پا ميشه… دستمال نداره.. سرشو تكون ميده.. اشكش ميپره بيرون…
شما…. سالي يكبار بيا….
نگاش ميكنم… شش ماه…
ميام… ميخندم… باي…
تا ميرسم تماس ميگيره… باز مزاحم….
و شب… ديگه زنگ نميزنم ها… نزن جهنم…. (بابا من نيستم)…..
من تو رختخوابم….. مدتها بعد…..
بهمنه… مريم… بيا ببين چي شده.. زنگ ميزنه…
مريضيم شديد بوده… زير و رو شدم….
ميره… باهاش صحبت ميكنه… انكار ميكنه…
و اخرش … كاش همه بتونيم با هم حرف بزنيم نذاريم مسائل برامون بمونه….مريم گيجه…..اصلا اون ادم قبل نبود.. يه ادم ديگه بود….مريضه..سرم درد گرفته.. چه نگاه نافذي داشت.. گردنم.. اخ… ميخواست مغزم را بكاوه…
چيزي؟ نه اصلا همچين ادمي نيست… اصلا…..چندروز بيحاله….
و بلافاصله زنگ ميزنه…
نامه مينويسم..و توضيح ميدم….
تماس ميگيره… خواب بد ميبينم… يه اتفاقي افتاده .. جنون ميرفت….
چند بار…..كريم.. تو اون نامه چي بود؟ ؟؟؟؟؟؟؟ جواب نميدم.
و سوال هميشگي.. شما قبلا همديگرو ديده بوديد؟ ميشناختين؟
ماست مالي… اون دكتره.. همه پشت سرش قسم ميخورن.. چي بود اخه؟
خنده ام ميگيره.
همه كوچه چپ هستن.
همين گير ودار .. غيب نما ميشم….
زنگ ميزنم بهش… 11 شبه.. خوبي… ذوق ميكنه.. حالت خوبه؟ دادم جن گير باطل كنه…
نميدونم گريه ميكنه… يا ميخنده…شك ميكنه.. و صداش عوض ميشه.. قطع ميكنم.
نامه ها را ميفرستم… توضيح ميدم… اينجوري شده… درباره خودش هم..
تصاوير ميبينم… زن… مادر… بقيه…
توجهي ندارم… تا پيدا كردن قبر هستم…
بعدش هم ديگه گرفتار…
نميشه باهاش صحبت كنم… هر دو سخت گره خورديم.
نزديكش ميشم قلبم ميگيره…تو خواب اطرافش غبار غليظيه.. ميفهمم چيه… زبانش هم دوخته شده.. بهش ميگم.
ميرم.. تماس داره… شب باراني… با سختي… منشي نمك ميريزه… نميشه برم تو… ناراحته.. انگار راحت نيست ديگه.
ميشينم دم در… تو هواسي سرد بهمن.. يخ زدم.. برميگردم…چندنامه…پياده … تو بارون….
جيگر… هيچ ميدوني چقدر بامزه اي؟
و ادامه… مدتها بعد… بستري اول.. نامه ميزنم… نميدونم رسيد يا نه؟
تلفن.. قطع ميكنه….
ديگه نميزنم….
……
تا حالا… دوباره… و اتفاقاتي كه بود…
نميدونم چرا…. هر گونه با هم بودنمان بطرز عجيبي انرژي مان را همسو ميكنه.
حالم عوض ميشه… جسمي و روحي.
حتي ظاهرم..
معلومه جابجايي انرژيه… وهمسويي…
با هيچكس ديگه اين اتفاق هرگز نيافتاد.
ولي….
شايد تنها بهتر وصال داشت.
براي هر دو.
و هر چه خدا بخواهد.
خوشحالم.. خيلي.. كه ديدمش.
به همه هزينه ها و اذيت ها ميارزيد…
دستم از قبر بيرون مونده بود.
بايد ميدونست چه «حالي» داشتم.
خيلي خوشحالم.
هيچ ليلايي دوست نداره مجنونش بميره.
بله.
ليلا دوست نداره هيچكس بميره.
حيف نون.
هر دو ميدانيم
هيچكس نخواست كمك كنه… اين نظر هر دومونه.. هيچكس.
ما از كسي سوال نداشتيم. هيچوقت. مهم نبود.
ما عاشق بوديم. همين.
نخواستيم «چيزي» درباره هم بدونيم. همين.
تاثيري در احساسمون نداشت.. شايد در تصميمون چرا.
اينجا سرزمين عجايب است.
برداشت ازاد.
ايا سنگها تبديل شدن؟
نميدانم.
من فقط تغيير را ميبينم. وسنگ شناس نيستم. انگار.